صفحه اصلی
فصل:
فونت: اندازه:
فصل دو
کیلان اشتباه کرده بود. بچه‌ها نبودند که مرغ‌ها را اذیت می‌کردند.
کیلان پرسید: «شاهین؟»
ریچارد دوباره آسمان را بررسی کرد. «احتمالا. شاید یه راسو یا روباه. هر چی که بوده، قبل از این که بتونه غذاش رو بخوره ترسیده و فرار کرده.»
«خوب، این فکرت رو آروم می‌کنه. فقط یه حیوونی بوده که دنبال یه مرغ کرده.»
کارا با پوشش چرم قرمز اندامیش بلافاصله آنها را دید و داشت به سمتشان می‌رفت. آگیل او که چیزی جز یک میله چرمی سرخ رنگ به بلندی حداکثر یک فوت نبود از زنجیر ظریفی کنار کمرش آویخته بود. سلاحی مخوف که تنها یک حرکت مچ دست کافی بود تا در دستان کارا قرار بگیرد.
کیلان متوجه آرامش داخل چشمان آبی کارا شد که خوشحال است افراد تحت حفاظتش توسط نیروهای نامرئی ماورا درهای خانه ارواح به جایی برده نشده‌اند.
کیلان می‌دانست که کارا ترجیح می‌دهد تا نزدیک افراد تحت مسئولیتش باشد اما به اندازه کافی ملاحظه کرده بود تا فضای خصوص داشته باشند. این ملاحظه شامل حال بقیه هم می‌شد تا دور نگه داشته شوند. با توجه به جدیت مرگبار کارا در حفاظت از آنها، کیلان ارزش واقعی حفظ این فاصله را می‌دانست.
فاصله.
کیلان دوباره به ریچارد خیره شد. به همین دلیل است که شک ریچارد برانگیخته شده است. او می‌دانست که بچه‌ها مرغ‌ها را اذیت نمی‌کنند. کارا اجازه نمی‌داد تا بچه‌ها نزدیک خانه ارواح شوند نه به دری که هیچ قفلی ندارد.
پیش از آن که کارا بتواند صحبت کند، ریچارد از او پرسید: «دیدی که چی مرغ رو کشت؟»
کارا موهای بافته بلوندش را روی شانه‌اش انداخت. «نه. وقتی که به طرف دیوار کنار دویدم، حتما اون شکارچی رو ترسوندم.»
تمام موردسیت‌ها موهایشان را یک دسته می‌بافتند. این بخشی از پوشش رسمیشان است تا کسی آنها را اشتباه نگیرد. اگر هر چند اندک آنها را اشتباه بگیرند، کار بسیاری خطرناکی را انجام داده بودند.
ریچارد پرسید: «زد دوباره اومد تا ما رو ببینه؟»
«نه.» کارا یک دسته موی بلوند را که روی صورتش افتاده بود کنار زد. «بعد از این که براتون غذا آورد، بهم گفت که می‌خواد وقتی هر دوتون آماده بودین شما رو ببینه.»
ریچارد سرش را به نشانه تایید تکان داد و هنوز هم چشمانش روی سایه‌ها بود. «ما آماده نیستیم. ما قراره اول به یه چشمه آب گرم این نزدیکیا بریم تا حموم کنیم.»
لبخندی رندانه روی صورت کارا نشست. «چه مایه خوشحالیه. من پشتت رو می‌شورم.»
ریچارد خم شد و صورتش نزدیک به صورت کارا بود. «نه، تو پشت من رو نمی‌شوری. تو تماشا می‌کنی.»
لبخند رندانه کارا پهن‌تر شد. «ممم. اینم به نظر خوب میاد.»
صورت ریچارد به سرخی چرم لباس کارا شد.
کیلان صورتش را چرخاند تا بتواند مانع لبخند خود شود. او می‌دانست که چقدر کارا از اذیت کردن ریچارد لذت می‌برد. کیلان هرگز نگهبانانی را ندیده بود که چنین آشکارا بی‌ادبانه مثل کارا و خواهران موردسیتش رفتار کنند. البته نگهبانانی بهتر از آنها هم ندیده بود.
موردسیت شاخه‌ای باستانی از محافظان لرد رال حاکم بر دیهارا بود و همه آن اطمینان بیباکانه را در خود داشتند. از دوره نوجوانی تحت تعلیمات ماورا وحشیانه قرار می‌گرفتند. بیرحمانه بود. آنها را به قاتلینی بی‌احساس تبدیل می‌کرد.
کیلان چیزهای کمی در مورد سرزمین اسرارآمیز دیهارا در شرق می‌دانست. ریچارد در وستلند بزرگ شده بود که خیلی از دیهارا فاصله داشت و حتی کمتر از اون نسبت به دیهارا مطلع بود. وقتی دیهارا به سرزمین میانه حمله کرد، ریچارد وارد جنگ شد و در نهایت دارکن رال، رهبر دیکتاتور دیهارا را کشت.
ریچارد هرگز نمی‌دانست که دارکن رال به مادرش تجاوز کرده و او را پس انداخته است. او با این فکر بزرگ شد که جرج سایفر، آن مرد مهربان که بزرگش کرد پدرش است. زد این راز را حفظه کرده بود تا از دختر و نوه‌اش حفاظت کند. تنها بعد از این که ریچارد دارکن رال را کشت حقیقت را متوجه شد.
ریچارد چیزهای کمی در مورد قلمرو به ارث برده‌اش می‌دانست. او تنها به این دلیل حکومت را قبول کرده بود که خطر جنگی بزرگتر وجود داشت. اگر متوقف نمی‌شد، محفل امپراطوری تمام دنیا را به بردگی می‌کشید.
به عنوان ارباب جدید دیهارا، ریچارد موردسیت‌ها را از انضباط بی‌رحمانه شغل حیوانیشان آزاد کرد اما آنها از این آزادی بهره بردند تا محافظانش شوند. ریچارد دو آگیل به نشانه احترام برای دو زنی که به خاطر حفاظت از او جانشان را از دست داده‌اند به گردن آویخته بود.
ریچارد مایه احترام این زنان بود اما با وجود این که او لرد رال جدیدشان به حساب می‌آمد کاری را می‌کردند که غیر قابل تصور به شمار می‌رفت. آنها با او شوخی می‌کردند. آنها به ندرت فرصتی را از دست می‌دادند تا او را گیر بیاندازند.
لرد رال پیشین، پدر ریچارد برای چنین تخطی از انضباط آنها را تا مرگ شکنجه می‌کرد. کیلان فکر می‌کرد که این بی‌ادبی آنها برای یادآوری به ریچارد است تا بداند آنها را آزاد کرده است و آنها به انتخاب خود خدمت می‌کنند. شاید کودکی در هم ریخته‌شان تنها به آنها احساس شوخ‌طبعی عجیبی داده بود که حالا آزادانه ابراز می‌کردند.
موردسیت‌ها در حفاظت از ریچارد و بنا بر دستورش، کیلان تا جایی نترس بودند که انگار مرگ را به آغوش می‌کشیدند. آنها ادعا می‌کردند که تنها مرگ در تخت‌خواب، پیری و بی‌دندانی آنها را می‌ترساند. ریچارد بارها قول داده بود که چنین سرنوشتی را برای آنها رقم بزند.
ریچارد بخشی به دلیل یکدلی عمیقی که بدلیل شکنجه‌ شدن این زنان به دست اجدادش داشت، به ندرت می‌توانست خودش را وادار کند که رفتار مسخره‌شان را سرزنش کند و در برابر شوخی‌ها و طعنه‌های آنها آرام می‌ماند. این خودداری او تنها تشویقشان می‌کرد.
سرخی صورت لرد رال وقتی که کارا گفت قرار است هنگام حمام او را نگاه کند برخلاف تربیتش بود.
ریچارد در نهایت عصبانیتش را کنترل کرد و چشمانش را چرخاند. «تو قرار نیست تماشا کنی. تو فقط اینجا منتظر میشی.»
کیلان می‌دانست که چنین چیزی امکان ندارد. کارا خنده‌ای به نشانه رد این حرف کرد و به دنبالشان راه افتاد. اگر دستورات ریچارد بر خلاف حفاظت زندگیش بود، کارا هرگز دو بار به سرپیچی از دستورات مستقیمش فکر نمی‌کرد. موردسیت تنها در صورتی از دستوراتش پیروی می‌کردند که به نظرشان مهم باشد و اگر او را به خطر نیندازد.
پیش از آن که فاصله زیادی را طی کنند، نیم دوجین شکارچی از سایه‌ها و گذرگاه‌های اطراف خانه ارواح خارج شدند. با بدنی نیرومند و آماده، بلندقدترینشان به بلندی کیلان نبود. ریچارد در برابرشان مانند کوهی به نظر می‌رسید. سینه‌ها و پاهای برهنه‌شان با رگه‌های دراز و تکه‌های گل پوشیده بود تا بهتر پنهان شوند. هر یک کمانی روی شانه‌ و چاقویی کنار کمر و چند نیزه پرتابی همراه داشت.
کیلان می‌دانست که تیردانشان پر از تیرهای آغشته به سم ده قدم است. این‌ها افراد چاندالن بودند و از میان مردم گلی تنها آنها همیشه تیر سمی همراه خود می‌بردند. افراد چاندالن شکارچی ساده نبودند، آنها محافظین مردم گلی به حساب می‌آمدند.
وقتی کیلان به نشانه سلام مردم گلی به صورتشان به نرمی سیلی می‌زد، آنها لبخند می‌زدند. این سیلی نشانه احترام برای قدرتشان بود. او به زبان خودشان از آنها تشکر کرد که نگهبانی داده‌اند و بعد کلماتش را برای ریچارد و کارا ترجمه کرد.
وقتی آنها بار دیگر راه افتادند، کیلان به ریچارد زمزمه کرد: «تو می‌دونستی که اونا برای حفاظت از ما پخش شدن؟»
ریچارد از روی شانه نگاهی به عقب انداخت. «من فقط چهارتاشون رو دیدم. تایید می‌کنم که دو تا رو ندیدم.»
امکان نداشت که آن دو را که ندیده است ببیند چرا که از طرف دیگر خانه ارواح آمده بودند. کیلان حتی یکی را هم ندیده بود. او به خود لرزید. شکارچیان به نظر می‌رسید که می‌توانند بدلخواه نامرئی شوند که البته در میان چمنزارها بهتر این کار را می‌کردند. او سپاسگذار تمام کسانی بود که در سکوت از آنها مراقبت می‌کردند.
کارا به آنها گفت که زد و آن در سمت جنوب شرقی دهکده هستند و آنها در سمت غرب باقی ماندند و به سمت جنوب رفتند. با وجود کارا و تمام شکارچیان، آنها از تمام محوطه‌های بازی که اهالی دهکده جمع می‌شدند دوری کردند و به جای آنها کوچه‌های بین ساختمان‌های از جنس آجر خشتی را انتخاب می‌کردند که پوششی از خاک رس قهوه‌ای داشتند.
مردم لبخند می‌زدند و به نشانه سلام دست تکان می‌دادند یا روی پشتشان می‌زدند یا همان سیلی ملایم سنتی را به نشانه احترام انجام می‌دادند.
بچه‌ها از میان پاهای افراد بالغ می‌دویدند و توپ‌های چرمی کوچک یا همدیگر را در بازی‌های نامرئی دنبال می‌کردند. گه‌گاه مرغ‌ها جزو آن بازی نه چندان نامرئی بودند. آنها در برابر شکارچیان جوان نفس‌نفس‌زنان و در حال جست و خیز به نشانه وحشت پخش می‌شدند.
کیلان شنل خود را محکم به دورش پیچیده بود و نمی‌توانست درک کند که چگونه بچه‌ها با چنین مقدار کم لباس هوای سر صبح‌گاهی را تحمل می‌کنند. تقریبا همه سینه‌هایی برهنه و جوان‌ترها چیزی به تن نداشتند.
بچه‌ها مراقبت می‌شدند اما اجازه داشتند بدلخواه بدوند. آنها به ندرت به خاطر چیزی سرزنش می‌شدند. آموزش‌های بعدیشان منضبط، سخت و شدید بود. آنها باید برای هر چیزی پاسخ می‌گفتند.
بچه‌های جوانتر هنوز آزادانه بچه می‌ماندند و تقریبا همیشه برای هر چیز غیر عادی اشتیاق نشان می‌دادند. برای بچه‌های مردم گلی مثل تقریبا همه بچه‌ها خیلی چیزها غیرطبیعی به نظر می‌رسید. حتی مرغ‌ها.
وقتی گروه کوچک از لبه جنوبی محوطه باز مرکز دهکده گذشت، آنها توسط چاندالن، رهبر درنده‌ترین شکارچیان دیده شدند. او بهترین لباس پوستیش را به تن داشت. موهایش درست مثل سنت مردم گلی با گل چسبناک پایین داده شده بود. پوست کایوت روی شانه‌هایش نشان مقام جدیدش بود. اخیرا به عنوان یکی از شش ارشد دهکده انتخاب شده بود. در مورد او لغت ارشد تنها نشانه‌ای از احترام و نه سن واقعیش بود.
بعد از این که سیلی‌ها انجام شد، چاندالن در نهایت با لبخندی روی پشت ریچارد ضربه زد. او اعلام کرد: «تو دوست بزرگی برای چاندالن هستی. مادر اعترافگیر قطعا اگه تو باهاش ازدواج نمی‌کردی، قطعا چاندالن رو انتخاب می‌کرد. تو همیشه سپاس من رو خواهی داشت.» پیش از آن که کیلان ناامیدانه برای درخواست کمک به وستلند برود و در نتیجه با ریچارد ملاقات کند، دارکن رال تمام اعترافگیران دیگر را کشته بود و کیلان آخرین بازمانده آنها به حساب می‌آمد. تا وقتی که او و ریچارد راهی نیافته بودند، هیچ اعترافگیری به خاطر عشق ازدواج نکرده بود چون لمس او به طور ناخودآگاه آن عشق را از بین می‌برد.
پیش از این، اعترافگیر زوج خود را با توجه به قدرتی که به دخترانش خواهد داد انتخاب می‌کرد و بعد با استفاده از قدرتش او را می‌گرفت. چاندالن اینطور استدلال می‌کرد که بدلیل احتمال بالای انتخاب شدنش در خطر بالاتری بوده است. هیچ توهینی در کار نبود.
ریچارد با خنده گفت که خوشحال است نقش شوهری برای کیلان را به عهده گرفته است. او به طور مختصر نگاهی به افراد چاندالن انداخت. صدایش را پایین آورد و کمی لحن جدی به خود گرفت. «افرادت دیدن که چی مرغ رو کنار خانه ارواح کشت؟»
تنها کیلان به زبان مردم گلی صحبت می‌کرد و در میان مردم گلی تنها چاندالن زبان او را می‌دانست. او به دقت به گزارش افرادش گوش کرد که شبی آرام را بعد از استقرار در پست‌هایشان گزارش دادند. آنها سومین نوبت مراقبت بودند.
یکی از نگهبانان جوان‌تر، جونی ادای کشیدن یک تیر در کمان را در آورد که تا گونه‌هایش کشید و سریع آن را از یک جهت به جهت دیگر نشانه رفت اما گفت که نتوانسته است حیوانی را که در دهکده به مرغ حمله کرده است ببیند. او نشان داد که چطور به حمله‌کننده با اسم‌های زننده فحش داده و به نشانه توهین به افتخار او تف کرده است. این کار برای شرمندگی حمله‌کننده بوده است تا خودش را نشان دهد اما فایده‌ای نداشته است. ریچارد سرش را به نشانه تایید برای ترجمه چاندالن تکان داد.
چاندالن تمام کلمات جونی را ترجمه نکرده بود. او معذرت‌خواهی آن مرد را نگفت. برای یک شکارچی به خصوص که یکی از افراد چاندالن باشد و چنین چیزی را هنگام مراقبت خود نبیند مایه شرمندگی به شمار می‌رفت. کیلان می‌دانست که بعدا چاندالن حرف‌های بیشتری با آن مرد خواهد داشت.
درست پیش از آن که دوباره راه بیافتند، مرد پرنده، بالای یکی از ساختارهای باز چوبی به سمتشان نگاه کرد. رهبر شش ارشد و بنابر این مردم گلی، مرد پرنده جشن ازدواج را بجا آورده بود.
خیلی بی‌ملاحظگی بود که سلام ندهند و پیش از آن که به چشمه آب گرم بروند تشکر نکنند. ریچارد باید همین فکر را کرده باشد چون مسیرش را به سمت ساختار با سقف علفی محل نشستن مرد پرنده تغییر داد.
بچه‌ها در نزدیکی بازی می‌کردند. وقتی آنها حرکت کردند، چندین زن با لباس‌های قهوه‌ای، آبی و قرمز با هم مشغول صحبت بودند. چند بزر قهوه‌ای زمین را می‌گشتند تا غذایی را که ممکن است مردم انداخته باشند بیابند. آنها به نظر می‌رسید که موفقیت محدودی داشتند. البته به شرطی که می‌توانستند خودشان را از بچه‌ها دور کنند. تعدادی مرغ به خاک نوک می‌زدند و تعدادی قدقد می‌کردند اینور و آنور می‌رفتند.
در محوطه باز، بیشتر آتش‌های بزرگ کمی بیش از زغال نیم‌سوز بودند و هنوز می‌سوختند. مردم هنوز هم کنار آنها جمع شده و شیفته گرما یا درخشش آن بودند. آتش‌های بزرگ افراطی نادر به عنوان نماد جشنی شاد یا گردهمایی برای احضار ارواح اجدادشان به حساب می‌آمد. تعدادی از مردم تمام شب را بیدار ماندند تا منظره آتش را تماشا کنند. برای بچه‌ها، آتش بزرگ منبع الهام و شگفتی بود.
همه بهترین لباس‌هایشان را برای جشن پوشیده بودند و آنها هنوز هم زیورآلات خود را داشتند چون جشن رسما تا غروب ادامه داشت. مردان ظریفترین پوستین خود را پوشیده بودند و پرغرور بهترین سلاحشان را حمل می‌کردند. زنان لباس‌های رنگ روشن به تن کرده بودند و دستبندهای فلزی به دست داشتند و لبخندی پهن روی صورتشان نقش بسته بود.
افراد جوان‌تر معمولا به شدت خجالتی بودند اما ازدواج به آنها جرات داده بود. شب قبل زنان جوان خندان سوالات شجاعانه‌ای از کیلان می‌پرسیدند. مردان جوان ریچارد را دنبال می‌کرد و راضی به او لبخند می‌زدند و همین که در مراسم مهم حضور دارند ابراز خوشحالی می‌کردند.
مرد پرنده شلوار پوست آهو و پیراهن همیشگیش را بی‌توجه به مناسبت به تن داشت. موهای نقره‌ایش روی شانه آویزان بودند. تسمه چرمی دور گردنش سوت استخوانی همیشه حاضر را نگه می‌داشت. به نظر می‌رسید با استفاده از سوت می‌توانست با کمترین تلاش هر نوع پرنده‌ای را فرا بخواند. بیشترشان روی بازوی دراز شده‌اش راضی می‌نشستند. ریچارد همیشه از چنین نمایشی شگفت‌زده می‌شد.
کیلان می‌دانست که مرد پرنده پرندگان را درک می‌کند و به نشانه‌های آنها اتکا دارد. او فرض می‌کرد که شاید با استفاده از سوت پرندگان را فرا می‌خواند تا ببیند آیا نشانه‌ قابل درکی تنها برای او دارند یا نه. مرد پرنده خواننده‌ای هوشیار برای علائم مردم هم بود. کیلان بعضی وقت‌ها فکر می‌کرد که او قادر است ذهنش را هم بخواند.
بیشتر اهالی شهرهای بزرگ سرزمین میان اهالی مناطق وحشی مانند مردم گلی را مانند وحشیانی می‌دانستند که چیزهای عجیبی را می‌پرستند و باورهای احمقانه را باور دارند. کیلان عقل ساده این مردم و توانایی آنها را در خواندن نشانه‌های کوچک اشیا زنده دنیای اطرافشان را درک می‌کرد. بیشتر اوقات او متوجه شده بود که مردم گلی با دقت مناسبی آب و هوا را در چند روز آینده با تماشای حرکت علف‌ها در باد پیشبینی می‌کنند.
دو نفر از بزرگان دهکده هاجانلت و آربرین پشت سکو نشسته بودند و پلک‌هایشان فرو می‌افتاد. آنها به مردمشان در محوطه باز نگاه می‌کردند. دست آربرین به نشانه حفاظت روی شانه پسربچه کوچکی بود که کنارش در حال خواب حلقه زده بود. او در خواب به صورت مرتب شستش را می‌مکید.
سینی‌هایی پر از چیزی بیش از خرده غذاها همراه با لیوان‌هایی با انواع نوشیدنی‌هایی پخش شده در جشن اطراف آنها پراکنده بود. با این که برخی نوشیدنی‌ها مست‌کننده بود اما کیلان می‌دانست که مردم گلی در برابر مستی مقاوم هستند.
کیلان با زبان خود او گفت: «صبح بخیر، بزرگ محترم.»
صورت چرمیش به سمت آنها برگشت و لبخندی پهن رو آن نشست. «به روز جدید خوش اومدی، فرزند.»
توجه او دوباره به سمت چیزی میان مردم دهکده‌اش برگشت. کیلان متوجه شد که چاندالن به لیوان‌های خالی نظری انداخت و بعد لبخندی ساختگی به مردانش زد.
کیلان گفت: «بزرگ محترم، ریچارد و من می‌خوایم که به خاطر جشن ازدواج فوق‌العاده تشکر کنیم. اگه الان به ما نیاز ندارید، ما به چشمه آب گرم میریم.»
او لبخندی زد و به نشانه اجازه دستش را تکان داد. «زیاد نمونید وگرنه گرمای چشمه‌ها توسط بارون شسته خواهد شد.»
کیلان به آسمان صاف نگاه کرد. او به سمت چاندالن برگشت. چاندالن هم به نشانه موافقت سرش را تکان داد.
«گفتش که اگه زیاد تو چشمه باشیم، قبل از این که بتونیم برگردیم بارون میاد.»
ریچارد سردرگم آسمان را براندازد کرد. «فکر کنم باید نصیحتشون رو قبول کنیم و تاخیری نداشته باشیم.»
او به مرد پرنده گفت: «پس بهتره بریم.»
مرد پرنده با انگشت اشاره کرد و کیلان نزدیکتر خم شد. او مصمم مرغ‌هایی را نگاه می‌کرد که به زمین نوک می‌زدند. کیلان به سمت او خم شده بود و به تنفس آرام و یکنواختش گوش می‌داد و انتظار می‌کشید. کیلان در این فکر بود که شاید او فراموش کرده است چه‌چیزی می‌خواهد بگوید.
او در نهایت به محوطه باز اشاره کرد و زمزمه‌کنان چیزی گفت.
کیلان صاف ایستاد و به مرغ‌ها نگاه کرد.
ریچارد پرسید: «خوب، چی گفت؟»
کیلان در ابتدا مطمئن نبود که آیا حرف‌های او را درست شنیده است اما از روی اخم صورت چاندالن و شکارچیانش متوجه شد که همینطور است.
کیلان نمی‌دانست آیا باید چنین چیزی را ترجمه کند یا نه. او نمی‌خواست اگر مرد پرنده زیادی از نوشیدنی مراسم نوشیده باشد بعدا مایه خجالتش شود.
ریچارد با چشمانی پرسشگر منتظر بود.
کیلان نگاهی دوباره به مرد پرنده انداخت و چشمان قهوه‌ای مرند پرنده به محوطه باز پیش رویش بود و چانه‌اش هر از چند وقت یک بار با صدای طبل و بولداس بالا و پایین می‌رفت.
کیلان در نهایت به عقب خم شد تا شانه‌هایش به ریچارد تکیه دادند. «داره میگه که اونجا» او اشاره کرد. «یکی مرغ نیست.»

فصل سه
کیلان پایش را روی شن‌ها فشار داد و خود را به آغوش ریچارد باز گرداند. به پشت دراز کشیده و در آب به عمق کمر بودند و تا گردنشان را پوشانده بود. کیلان آب را به طور جدیدی محرک می‌دید.
آنها بهترین نقطه را میان شبکه جریان‌های ناشی از یک محوطه شنی با صخره‌های بیرون زده در دریای وسیع چمنزار یافتند. جوی‌های پیچ و خم خورده بین چشمه‌های آب گرم کمی سمت شمال غرب آب نزدیک به دمای جوش را خنک می‌کردند. جاهای زیادی به همان عمقی که آنها انتخاب و آزمایش کرده بودند یافت نمی‌شد. تعدادی از آنها با فاصله‌هایی مختلف در چشمه‌های آب گرم را امتحان کردند تا یکی با دمای مورد نظرشان را بیابند.
چمن‌های بلند و تازه اطراف آن را پوشانده بودند و حوضچه‌ای خصوصی با گنبدی عظیم از آسمان آفتابی تشکیل داده بود، البته ابرها به تدریج در لبه آبی روشن آسمان ظاهر می‌شدند. نسیم‌های سردی چمن‌های لطیف را موج موج خم می‌کرد و در مارپیچ‌های مانند تکان دادن سر می‌چرخاند.
در میان دشت‌ها آب و هوا سریع تغییر می‌کند. جایی که دیروز چشمه آب گرم بود به آب یخ تبدیل می‌شد. کیلان می‌دانست که سرما دوام نمی‌آورد.

فصل بعدی