صفحه اصلی
فصل:
فونت: اندازه:
فصل یک
ریچارد گفت: «یعنی چی مرغا رو اذیت می‌کنه؟»
کیلان خودش را بیشتر به شانه‌های ریجارد فشار داد. «شاید کار به اونجایی رسیده که پدربزرگت هم داره مزاحمشون میشه.» وقتی که ریچارد جواب نداد، کیلان سرش را به عقب خم کرد تا در نور کم آتش به او نیم نگاهی بیاندازد. ریچارد در حال تماشای در بود. «یا شاید هم چون تمام شب بیدار نگهشون داشتیم بدخلق شدن.»
ریچارد خندید و پیشانی کیلان را بوسید. قدقد بیرون در متوقف شد. شکی نبود که بچه‌های دهکده هنوز از مراسم جشن ازدواج شاد بودند و مرغ‌ها را از کنار خروسی محبوب دنبال می‌کردند. این خروس محبوب درست روی دیوار کوتاهی بیرون خانه ارواح نشسته بود. کیلان هم همین‌ها را گفته بود.
صداهای ضعیف خنده، گفتگو و آواز خواندن از دوردست به گوش می‌رسید و وارد جایگاه مقدس و آرام آنها می‌شد. بوی چوب حنا که همیشه در آتشدان خانه ارواح سوزانده می‌شد با بوی تند عرق تولید شده از عشق‌بازی و بوی شیرین و تند فلفل و پیاز سرخ شده مخلوط می‌شد. کیلان لحظه‌ای به انعکاس نور آتش در چشمان خاکستری ریچارد نگاه کرد و دوباره روی بازوی ریچارد دراز کشید و با صداهای طبل و بولداس عقب و جلو می‌رفت.
چوب‌های روی شیارهای حکاکی شده بولداس که تو خالی و شبیه زنگ بود، صدای تسخیرکننده و وهم‌آلودی تولید می‌کرد. این صداها با رسوخ از میان تنهایی خانه ارواح تا چمنزار، آمدن ارواح اجداد را به جشن خوش‌آمد می‌گفت.
ریچارد دستش را به یک طرف دراز کرد تا تکه‌ای نان تاوای صاف و گرد را از سینی‌ای که زد، پدربزرگش آورده بود بردارد. «هنوز گرمه. یه خرده می‌خوای؟»
«اینقدر زود، حوصلت از زن جدیدت سر رفت، لرد رال؟»
خنده راضی ریچارد، لبخندی روی لبان کیلان نشاند. «ما واقعا ازدواج کردیم نه؟ خواب که نبود نه؟»
کیلان خنده او را دوست داشت. چقدر برای ارواح خوب دعا کرده بود که ریچارد دوباره بتواند بخندد-تا هر دوی آنها بخندند.
کیلان زیرلب گفت: «فقط یه رویا که به حقیقت پیوست.»
وقتی که کیلان ریچارد را از نان تاوا به بوسه‌ای طولانی واداشت، نفس ریچارد تند شد و کیلان را در میان بازوان قدرتمندش گرفت. کیلان دستانش را از روی عضلات خیس و عرق کرده شانه‌های پهن ریچارد به آرامی به سمت موهای ریچارد برد تا انگشتانش را از میان موهای پرپشت او عبور دهد و در پاسخ دهان ریچارد ناله‌ای کرد.
مدت‌ها پیش در همین خانه ارواح مردم گلی بود که برای اولین بار متوجه شد چه ناامیدانه عاشق او شده است. اینطور به نظر می‌رسید که از آن زمان مدت‌ها گذشته است. او مجبور شده بود تا احساسات ممنوعه‌اش را مخفی نگه دارد. در طول همان ملاقات بعد از جنگ، درگیری و قربانی شدن بود که در جامعه این مردم دورافتاده پذیرفته شدند. در ملاقاتی دیگر در همین خانه ارواح، بعد از این که ریچارد کاری غیرممکن را انجام داد و جادوی مانع را شکست، همینجا از او خواست تا با هم ازدواج کنند. و حالا در نهایت شب ازدواجشان را در خانه ارواح مردم گلی صرف کردند.
با این که تنها و تنها دلیل ازدواجشان عشق بود اما ازدواج آنها باعث پیوستن سرزمین میانه و دیهارا شد. اگر ازدواج آنها در یکی از شهرهای بزرگ سرزمین میانه می‌بود، این رویداد مطمئنا مراسمی با شکوه و جلالی ناهمانند می‌شد. این مردم بی‌تزویر، دلایل ساده و بی‌ریای آنها را برای ازدواج درک می‌کردند. کیلان این ازدواج شاد را میان مردمی که به قلب آنها پیوند داشتند به مراسمی سرد ترجیح می‌داد.
برای مردم گلی که زندگی سختی در جلگه‌های مناطق وحشی داشتند چنین جشنی فرصتی نادر بود تا برای شادی، رقص و گفتن داستان‌ها جمع شوند. کیلان نمونه‌ای دیگر بیاد نمی‌آورد که فردی خارجی به عنوان مردم گلی پذیرفته شود چه برسد به این که جشنی هم برگزار شود. کیلان حدس می‌زد که این جشن بخشی از افسانه‌های آنها می‌شد و بارها در گردهمایی‌های آینده توسط رقاص‌هایی در پوششی ظریف از پوستین و چمن گفته می‌شد در حالی که صورت‌هایشان با نقابی از گل سیاه و سفید رنگ شده بود.
کیلان در حالی که نفس نفس می‌زد با شوخی گفت: «فکر کنم در تلاشی که با لمس جادوییت یه دختر بیگناه رو مشغول کنی.» کم‌کم داشت فراموش می‌کرد که چقدر پاهایش ضعیف و خسته هستند.
ریچارد روی پشتش خوابید تا نفسش برگردد. «فکر می‌کنی بهتر نیست بریم بیرون تا ببینم زد چیکار می‌کنه؟»
کیلان بازیگوشانه با پشت دست روی دنده‌های ریچارد ضربه زد. «چرا من فکر می‌کنم که تو واقعا از زن جدیدت خسته شدی لرد رال؟ اول مرغا، بعد نون تاوا و حالا پدربزرگت.»
ریچارد دوباره به در نگاه کرد. «من بوی خون احساس می‌کنم.»
کیلان نشست. «شاید گروه شکار چیزی آورده. ریچارد، اگه واقعا مشکلی بود ما خبردار می‌شدیم. دارن از ما نگهبانی می‌کنن. در واقع کل دهکده مراقب ماست. هیچ کس نمی‌تونه بدون دیده شدن از شکارچی‌های مردم گلی رد بشه. حداقل یه هشداری میدن و همه می‌فهمن.»
کیلان حتی مطمئن نبود که ریچارد حرف‌های او را شنیده باشد. او مثل سنگ بی‌حرکت و نگاهش به در میخکوب شده بود. وقتی که انگشتان کیلان روی دست و بازوی ریچارد بالارفت و به نرمی روی شانه او قرار گرفت، بالاخره عضلاتش شل شدند و ریچارد به سمت کیلان برگشت.
«درست میگی.» لبخند ریچارد عذرخواهانه بود. «فکر کنم نمی‌تونم آروم بشم.»
کیلان در تمام طول زندگی، در پیچ و خم‌های قدرت و نفوذ حضور داشت. از سنین پایین تعهد و مسئولیت را یاد گرفته بود تا همیشه به تهدیدات موجود آشنایی داشته باشد. زمانی که برای رهبری اتحاد سرزمین میانه فراخوانده شد در برابر همه آن تهدیدات، مقاومتی آهنین داشت.
اما روند بزرگ شدن ریچارد متفاوت بود و برای دستیابی به علایق خود در سرزمین جنگلیش، نگهبان جنگلی شد. غوغا، آزمایشات و سرنوشت، او را به زندگی جدید هدایت کرد تا رهبر امپراطوری دیهارا شود. آمادگی همیشگی بهترین امتیازش بود که به سختی می‌توانست آن را نادیده بگیرد.
کیلان متوجه دست ریچارد شد که بیتوجه روی لباس‌هایش حرکت می‌کند. او به دنبال شمشیرش می‌گشت. او مجبور شده بود تا بدون شمشیرش به دهکده مردم گلی سفر کند.
کیلان بارها دیده بود که ریچارد بدون توجه یا آگاهانه به خودش اطمینان می‌دهد که شمشیرش دم دست است. شمشیر ماه‌ها در طول آزمونی سخت از تغییرات برای او و دنیا همراهش بوده است. شمشیر از او حفاظت می‌کرد و در عوض او هم از آن شمشیر منحصر به فرد و موقعیتی که آن شمشیر جلوه‌گرش بود مراقبت به عمل می‌آورد.
از جهتی شمشیر حقیقت تنها طلسمی به شمار می‌آمد که دست تکان‌دهنده آن شمشیر، قدرت واقعی را داشت. او اسلحه واقعی بود. از جهتی دیگر نمادی نشان‌دهنده مقامش بود همانطور که لباس سفید متمایز، نماد کیلان به شمار می‌رفت.
کیلان به جلو خم شد و او را بوسید. بازوهای ریچارد به سمت او برگشت. کیلان بازیگوشانه ریچارد را به روی خود عقب کشید. «خوب، ازدواج با خود مادر اعترافگیر چطوره؟»
ریچارد آرنجش را کنار او گذاشت و به داخل چشمانش خیره شد. او زیر لب گفت: «عالی. عالی و الهام‌بخش. و خسته‌کننده.» ریچارد با انگشتی به نرمی خط صورت کیلان را دنبال کرد. «و ازدواج با لرد رال چه احساسی داره؟»
خنده‌ای عمیق کرد. «چسبناک.» ریچارد هم خندید و یک تکه نان تاوا در دهان کیلان گذاشت. ریچارد نشست و سینی چوبی پر را بینشان گذاشت. نان تاوا که از ریشه تاوا درست می‌شد غذای اصلی مردم گلی بود. همراه با هر غذایی داده می‌شد. خودش را هم به تنهایی می‌خوردند یا این که با غذاهای دیگر لقمه می‌گرفتند و برای پوره و خورشت به عنوان ملاقه در نظر گرفته می‌شد. آن را به صورت بیسکویت خشک می‌کردند و در سفرهای شکار طولانی همراه می‌بردند.
کیلان خمیازه‌ای کشید و به خودش کش و قوسی داد. از این که ریچارد دیگر نگران ماجراهای پشت در نیست احساس آرامش می‌کرد. کیلان از دیدن آرامش مجدد ریچارد گونه او را بوسید.
ریچارد زیر لایه‌ای از نان تاوای گرم، فلفل سرخ شده، پیاز، کلاهک قارچ‌های به اندازه کف دست کیلان و سبزیجات آبپز یافت. حتی چندین کیک برنج هم آنجا بود. ریچارد شلغمی را گاز زد و بعد مقداری سبزیجات، یک قارچ و یک فلفل را در تکه‌ای نان تاوا پیچید و به کیلان داد. ریچارد با لحنی متفکرانه گفت: « کاش می‌تونستیم برای همیشه اینجا بمونیم.»
کیلان ملافه را روی پاهای خود کشید. کیلان می‌دانست که ریچارد در مورد چه چیزی صحبت می‌کند. بیرون از آنجا دنیا منتظرشان بود.
کیلان برای او چشمکی زد: «خوب ... چون زد اومده گفته که روسا می‌خوان خانه ارواح رو پس بدیم دلیل نمیشه که سریع از اینجا بریم. اون هم نه تا وقتی که آماده نیستیم.»
ریچارد لبخندی مودبانه به پیشنهاد بازیگوشانه کیلان زد. «زد داشت از اسم روسا استفاده می‌کرد. زد من رو می‌خواد.»
کیلان به لقمه‌ای که ریچارد داده بود گاز زد و او را تماشا می‌کرد که بی‌توجه کیک برنجی را نصف می‌کند. به نظر می‌رسید افکار ریچارد جای دیگری است.
«ماه‌هاست که تو رو ندیده.» با انگشتی شیره ریخته روی چانه‌اش را پاک کرد. «مشتاقه که بدونه تو چیکار کردی و چه چیزهایی یاد گرفتی.» ریچارد بی‌توجه سری تکان داد و کیلان انگشتش را مکید تا پاکش کند. «زد تو رو دوست داره ریچارد. چیزهایی هست که باید به تو یاد بده.»
«پیرمرد از وقتی به دنیا اومدم داشته بهم یه چیزایی رو یاد می‌داده.» ریچارد لبخندی سرد زد. «من هم دوستش دارم.»
ریچارد لقمه‌ای بزرگ از پیاز، فلفل، سبزیجات و قارچ را در تکه‌ای نان تاوا پیچید و گازی بزرگ به آن زد. کیلان تکه‌های آویزان سبزیجات از لقمه‌اش را برداشت و آنها را به آرامی جوید و به صدای ترق و تروق آرام آتش و موسیقی دوردست گوش می‌کرد.
وقتی که ریچارد لقمه‌اش را خورد زیر نان‌های تاوا گشت و آلوی خشک‌شده‌ای یافت. «اون همه وقت گذشت و من هرگز نمی‌دونستم که زد چیزی بیشتر از دوست عزیزم باشه. من هرگز شک نکردم که پدربزرگم و چیزی بیش از یه مرد ساده هست.»
ریچارد نصف آلو را گاز زد و نصف دیگر را به کیلان داد.
«زد داشته از تو محافظت می‌کرده ریچارد. این که دوست تو بوده مهمترین چیزیه که باید بدونی.» کیلان آلو را از دست ریچارد گرفت و آن را در دهانش گذاشت. کیلان در حال جویدن آلو به جذابیت‌های ریچارد نگاه می‌کرد.
کیلان با انگشتانش صورت ریچارد را برگرداند تا به کیلان نگاه کند. کیلان نگرانی‌های بزرگتر او را درک می‌کرد. «زد پیش ما برگشته ریچارد. به ما کمک می‌کنه. مشورت‌های اون هم یه کمکه هم این که به ما آرامش میده.»
«درست می‌گی. کی بهتر از امثال زد می‌تونه ما رو راهنمایی کنه؟» ریچارد لباس‌هایش را نزدیکتر کشید. «و بدون شک برای شنیدن همه چیز بیصبرانه منتظره.»
ریچارد شلوارش را بالا کشید و کیلان کیک برنجی را بین دندان‌هایش گذاشت و همانجا نگهش داشت و وسایلش را از کوله‌پشتیش بیرون کشید. او لحظه‌ای ایستاد و کیک برنج را از دهانش بیرون آورد.
«ما ماه‌هاست که از زد جدا شدیم. البته تو بیشتر از من زد رو ندیدی. زد و آن می‌خوان که همه چیز رو بشنون. ما باید چندین بار براشون تعریف کنیم تا این که راضی بشن.»
«من اولش واقعا می‌خوام که یه حمومی بکنم. چند تا چشمه آب گرم این نزدیکیا هست.»
ریچارد هنگام بستن دکمه‌های پیراهن مشکیش ایستاد. «اونی که زد و آن دیشب قبل از ازدواج به خاطرش داد و بیداد راه انداخته بودن چی بود؟»
«دیشب؟» کیلان لباس تا شده خود را از کوله‌پشتی بیرون آورد و تکانش داد. «یه چیزی در مورد زنگ‌ها. من بهشون گفتم که سه زنگ رو به زبون آوردم. اما زد گفت که ترتیبش رو میدن حالا هر چی باشه.»
کیلان دوست نداشت در این باره فکر کند. وقتی که ترس و وحشتش را بیاد می‌آورد موهایش سیخ می‌شد. باعث می‌شد که به اتفاقاتی فکر کند که در صورت حتی یک لحظه تاخیرش در گفتن آن کلمات ایجاد می‌شد و همزمان از این احساس ضعیف و مریضگونه قلبش بدرد آید. اگر تاخیر کرده بود ریچارد حالا مرده بود. او آن خاطره را از ذهنش بیرون راند.
«منم همین رو بیاد آوردم.» ریچارد خندید و چشمکی زد. «به لباس آبی عروسی نگاه کن ... خوب من یادمه که اون موقع به مسائل مهمتری فکر می‌کردم.»
«سه زنگ باید موضوع ساده‌ای باشه. فکر کنم زد هم همین رو گفت. برای زد دیگه نباید اینجور چیزی زیاد دردسر درست کنه.»
«خوب در مورد حموم چی؟»
ریچارد دوباره به در خیره شده بود. «چی؟»
«حموم. بریم چشمه آب گرم و یه حموم گرم بگیریم تا بعدش بریم پیش زد و آن و اون همه داستان طولانی رو بگیم؟»
ریچارد پیراهن بدون آستینش را از روی سرش کشید. نوار پهن لبه‌های پیراهن، نور آتش را منعکس می‌کرد. ریچارد نیم نگاهی به کیلان انداخت. «پشتم رو می‌شوری؟»
کیلان به لبخند او نگاه می‌کرد و ریچارد کمربند چرمی پهنش را با کیسه‌های طلاکاری شده در هر طرفش بست. از هر نظر آنها چیزهایی داخل خود داشتند که هم خارق‌العاده بودند و هم خطرناک.
«لرد رال، من هر چیزی رو بخوای می‌شورم.»
ریچارد خندید و مچ‌بندهای نقره‌ای با لبه‌های چرمی را بست. نمادهای کهن روی آنها حک شده بود و در نور سرخ آتش منعکس می‌شد. «به نظر میاد همسر جدید من یه حموم عادی رو تبدیل به یه رویداد مهم می‌کنه.»
کیلان شنلش را دور شانه‌هایش بست و بعد موهایش را از زیر یقه شنلش بیرون کشید. «بعد از این که به زد گفتیم راه می‌افتیم.» کیلان بازیگوشانه با انگشتی به دنده‌های ریچارد ضربه زد. «بعد می‌فهمی.»
ریچارد خندید و انگشت کیلان را گرفت تا مانع قلقلک دادنش شوند. «اگه می‌خوای حموم بگیری بهتره که به زد نگیم. اولش با یه سوال شروع می‌کنه و بعد یکی دیگه و بعدش یکی دیگه.» ریچارد شنلش را که در نور آتش طلایی می‌درخشید دور گردنش محکم کرد. «قبل از این که بفهمی روز تموم شده و زد داره بازم سوال می‌پرسه. این چشمه‌های آب گرم چقدر دور هستن؟»
کیلان به جنوب اشاره کرد. «یه ساعت راهه. شایدم یه خرده بیشتر.» او مقداری نان تاوا، لیف، تکه‌ای صابون با بوی داروی گیاهی و چند چیز کوچک دیگر را در کیفی چرمی گذاشت. «اما اگه همونطور که تو میگی زد می‌خواد ما رو ببینه، فکر نمی‌کنی از این که بهش نگفتیم و رفتیم ناراحت میشه؟»
ریچارد خنده‌ای سرزنش‌کارانه کرد. «اگه حموم می‌خوای بهتره که بعدا به خاطر نگفتن بهش معذرت‌خواهی کنی. زیاد دور نیست. قبل از این که زیادی دلش برامون تنگ بشه بر می‌گردیم.»
کیلان بازویش را گرفت. کیلان جدی شده بود. «ریچارد، می‌دونم که خیلی دلت می‌خواد زد رو ببینی. اگه خیلی دلت می‌خواد که بلافاصله زد رو ببینی، می‌تونیم بعدا هم حموم کنیم. برام زیاد مهم نیست ... شاید فقط می‌خواستم یه خرده بیشتر باهات تنها باشم.» ریچارد شانه‌های او را بغل کرد. «وقتی که در عرض چند ساعت برگشتیم می‌بینیمش. ترجیح میدم که با تو تنها باشم.»
وقتی که ریچارد دستش را دراز کرد تا در را باز کند کیلان دوباره دید که او بی‌توجه دستش را به سمت شمشیری برد که آنجا نیست. وقتی که نور خورشید بر روی شنل ریچارد تابید کاملا طلایی شد. پشت سر ریچارد، کیلان در نور سرد صبح‌گاهی قدم گذاشت، مجبور شد تا چشمانش را ببند. بوی خوش‌طعم غذاهای آماده شده روی آتش‌‌های دهکده شش‌هایش را پر کرد.
ریچارد به یک طرف خم شد تا پشت دیوار کوتاه را ببیند. نگاه شکارچی مانندش آسمان را بررسی کرد. نگاه موشکافانه ریچارد در بررسی راه‌های میان ساختمان‌های مربعی شکل خاکستری حتی دقیقتر هم شده بود.
ساختمان‌هایی که در این طرف دهکده قرار داشتند برای کارهای اجتماعی مختلفی استفاده می‌شد. برخی فقط توسط روسا به عنوان تقدس‌گاه بکار می‌رفتند. برخی توسط شکارچیان برای مراسم‌های پیش از شکارهای طولانی استفاده می‌شدند. هیچ مردی از در ساختمان‌های زنان تا بحال عبور نکرده است.
اینجا هم مرده‌ها برای مراسم تدفینشان آماده می‌شدند. مردم گلی مرده‌هایشان را دفن می‌کردند. استفاده از چوب برای آتش زدن اجساد غیرعملی بود. هر نوع چوب با کیفیتی به سختی بدست می‌آمد و در نتیجه ارزش بالایی داشت. چوب‌هایی که برای آتش آشپزی بکار می‌رفتند توسط کود خشک شده تقویت می‌شدند اما بیشتر مواقع چمن خشک شده به هم فشرده استفاده می‌شد. آتش‌های بزرگ مانند آتش مراسم ازدواج آنها نایاب بود و خیلی خاص در نظر گرفته می‌شد.
با توجه به این که کسی در این بخش دهکده زندگی نمی‌کرد، اینجا خالی بود و احساسی ماورایی داشت. طبل‌ها و بولداس به این احساس مافوق طبیعی در میان سایه‌های عمیق اضافه می‌کردند. صداهای منعکس شده باعث می‌شدند خیابان‌ها به نظر تسخیر شده برسند. نور خورشید قدرتمندی که به آنجا می‌تابید باعث می‌شد سایه‌های پشت سر به نظر غیرقابل نفوذ باشند.
ریچارد هنوز هم سایه‌ها را مطالعه می‌کرد و به پشتش اشاره کرد. کیلان از روی دیوار نگاه کرد. در میان پرهای پخش شده در نسیم خنک جسد خونین مرغی قرار داشت.

فصل بعدی